باران رادوست دارم ...بارانی بودن را هم...
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
شاید از دور علمدار حسین
مشک طفلان بر دوش
زخم وخون بر اندام
می رسد تاکه از این آب روان
پرکند مشک تهی
ببرد جرعه آبی برساند به حرم
تا علی اصغر بی شیر رباب
نفسش تازه شود
و بخوابد آرام...
آب را گل نکنید...
که عزیزان حسین
همگی خیره به راهند که ساغی آید
و به انگشت کرم
گره کورعطش بگشاید
آب را گل نکنید ...
که در این نزدیکی عابدی تشنه لب و بیمار است در تب وگریه اسیر
آب را گل نکنید...
که بود مهریه مادرشان
نه همین آب که هر جای دگر رودی ونهری جاریست
مهر زهرای بتول است
از این است که من میگویم
آب را گل نکنید...
آب راگل نکنید...
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
بازهم دلم گرفته است
از همه چیز وهمه کس
آرام آرام چشم هایم بارانی میشود
باران...
پروردگارا
آیادراین دریای رحمتت چنان بارانی هست که اشکهای مرا بپوشاند؟
چقد دلم باران می خواهد
نم نم قطراتش همچون دست های نوازشگرتوست
دست هایی که مینوازد اشک هایم را
درآغوش میکشد تمام غصه هایم را
بیا باران...
بیاباران برای اشک های بی امان من
برای گریه ی کودکی بنشسته درغم
بیا تا مرحمی باشی برای دردبی درمان
چیزی شکست
آری چیزی ته قلبم شکست
چه شکستن دردناکی
چقدر سخت است تنهایی
می چکد آرام شبنم اشکم روی سیاه مشق های احساسم
کاش این شبنم روی دردها می چکید
پاک می کرد گرد اندوه را از احساسم
احسلسی که خشکیدن آغازکرده
بیاباران...
پیش از آنکه بمیرد احساسم
بیا تا طراوتی دوباره هدیه کنی به قلب خسته ام
به احساسی که روبه نابودیست
بیا باران...
برگی خشکیده از دفتر احساس باران![]()
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
THE ENGINEER`S CREED
As an Engineer, I dedicate my professional knowledge and skill to the advancement and betterment of human welfare.
I pledge:
To give the utmost of performance;
To participate in none but honest enterprise;
To live and work according to laws of man and the highest standards of professional conduct;
To place service before profit, the honor and standing of the profession before personal advantage, and the public welfare above all other considerations.
In humility and with need for divine guidance I make this pledge.
سوگند نامه مهندسی:
در مقام يك مهندس سوگند ياد ميكنم كه دانش و توانايي خود را در راه بهبود زندگي بشري مصروف داشته و در اين راه مقدس سستي و رخوت در من راه نيابد.
سوگند ياد ميكنم كه از علم خويش جز در راه مشروع و شرافتمندانه استفاده ننموده، زندگي و پيشه خود را با قوانين عالي بشريت منطبق سازم.
سوگند ياد ميكنم كه خدمت را بر درآمد، افتخار و آبروي حرفهام را بر نفع شخصي ارجح داشته و منافع مردم را برتر از همه تمايلات خويش قرار دهم.
با تواضع و خشوع، از خداوند مهربان براي انجام تعهدات اخلاقيم توفيق خواسته و با ايمان به آنها به شرافتم سوگند ياد ميكنم.
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
...
این آدم های کمرنگ دیر آمده ی زود رفته
این پاکت های بی پیام
این پیام های بی محتوا
این دلتنگی ها
این دلتنگی ها
تمامی ندارد
چهار دیواری خانه آرزوهایم چندان بلند نیست
اما پر کوتاه پرواز من
حریف این بلند پروازی های کوتاه هم نمیشود
تو را گم کرده ام
و در جستجوی گم کرده ام گم شده ام
سال های عمرم بی من سپری شده
و من در تظاهر به ایستادگی از پا افتاده ام
در بی نیازی پر نیازم
خواهان عشق
خواهان دوست داشتن
دوستم بدار
چرا که پوسته آدمک به عشق میشکافد
و آدمی به عشق میشکفد
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
خودم را راضی کرده بودم دیگر لحظه شماری نکنم
مثل همیشه دلم به یک وعده ی کودکانه که تا این لحظه از زندگانی هر روز به فردا افتاده بود قانع میشد که تمام این تنهایی را تنهایی تاب آورد
هرچه دلم را به بی خیالی زدم ندای دلم بیشتر نهیب زد چرا سهم دل بعضی از آدمها تنها انتظار است و انتظار
جوابی نداشتم ... فقط گفتم خدایا ای کاش دلت برای دلی که در تب انتظار می گدازد بسوزد و نگذاری در انتظاری متشنج جان بدهد
خدایا شاید باور نداری انتظار کشیدن از ماندن برسر ایمان در آن لحظه ای که باید درست ترین تصمیم را برای زمین نخوردن ایمان هم گرفت سخت تر است
دیگر قرار است چه چیزی به من ثابت بشود، دیگر چه چیزی مانده است که من ندیده باشم و در برابرش لبخندی شاید نه از سر رضا بودن به رضای تو ،که برای ماندن بر سر ایمان خودم به تفاوت نگاه به زندگانی ام به لب نیاورده باشم . خودت هم میدانی دیگر از آن دست به دعا بودن های قدیم خبری نیست اعتقادهایم نیز دگرگون شده است نمیخواهم بگویم تو خواستی اما... هر چه فکر میکنم بیشتر به این احساس نزدیک میشوم که آخر این خواسته ی من هم نبوده است... این روزها احساس میکنم دست تقدیر هرچه را که با گشاده دستی به من میبخشد با خست تمام باز میستاند تا دلم را به خفت بکشاند ...من اما صبورم، مثل همیشه، مثل اینهمه سال که به رویم هم نیاوردم چه بر سرم می آید و چگونه سکوت میکنم تا ازدحام نگرانی مردمانی را که حتی ترس از رسیدن لحظه هایی را دارند که جایی دیگر و تقدیری دیگر در انتظارم باشد... خدایا لحظه هایی از زندگی هستند که باید با تمام وجود تمام عشق و علاقه ی قلب را به پای کسی ریخت کسی که او را مثل هیچ کس نیافته ایم، قلب طالب بخشش عشق است اما افسوس دیر به خودمان می آییم که آنکه معشوق پنداشته ایم میلی به عشقی سوزان که از قلبی گداخته سر میرود ندارد و با غروری سرد به خطابی بی تفاوت دوست داشتن را به سخره میگیرد، تازه آنگاه است که دردی تازه بر دردهای کهنه ی قلب اضافه میشود و رنجی داغ بر دلی سوخته تحمیل می شود که با گذر هیچ زمانی از هیچ تقویمی التیام نمیابد، خدایا کاش زمان را بیش از این از دست نمیدادم کاش آنِ زندگانی ام اتفاق می افتاد... خدایا دیگر خسته ام میدانی دلیلش چیست حالا که مردمان همین حوالی و روزگار دست از سرم برداشته اند و مرا با غم و شادی ام رها کرده اند خودم به دلم پیله کرده ام و غمی مبهم دست از سر تنهایی ام بر نمی دارد گاهی برخی از رنج ها در عین کوچکی آنقدر بزرگ و جان فرسا میشوند که در هیچ سرزمینی به وسعت تمام این عالم هم نمیگنجند اما براحتی در یک مشت قلب جا میگیرند و آنچنان جا خوش میکنند که تا ابد جایشان را به هیچ شادی نمیدهند
آن روز ها که برای آمدنشان لحظه شماری هم نکردم بی سرو صدا آمدند و پر سوز و گداز رفتند و تنها ثمره ای که تلخ برایم آوردند بردن تو بود و بس ... و ردی سوزان از خاطره ای دور از نگاه بی پایانم بر قابی خالی از عکس تو بر گونه هایم تمامی ندارد میلغزد و میلغزد و میلغزد ...
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
یادم آید روز دیرین
خوب و شیرین
اول ترم وقت بسیار درس اندک
اما اینک روز آخر
روز تلخ امتحانات
آخر ترم وقت اندک درس بسیار
درس بسیار
درس بسیار
(فرا رسیدن دوران تلخ امتحانات را به همه دانش آموزان تسلیت عرض می کنم)![]()
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
غروبی دلتنگ
زمستانی سرد...
در راهی بی مقصد میروم تنهای تنها
به تو فکر میکنم
به خودم
به حرفهایی که ناخواسته در برابرت به زبان می آورم
سردم میشود به عشق آغوش تو بر میگردم
اما ...
آغوشی در انتظارم نیست
حالم را میپرسی
تو که بهتر از هر کس از حالم با خبری
چرا از حالم میپرسی
آن هم سرد ... آن هم بی تفاوت
و بعد شعر میخوانی برایم
و شعر و شعر و شعر ...
و از ترس میگویی
و از مردمانی که در روز روشن قصد تاراج احساس را دارند
دلم میشکند
دلم میخواهد فریاد بزنم اگر دوستم داری کنایه نزن
اگر دوستم نداری مرا به عشقت دلگرم نکن
...
سکوت بین دلهامان حائل میشود
میپرسی چرا ساکتی
میگویم گفتن حرفهایی که عشقم را می آزارد بیهوده است
در دلم باز هم تکرار میکنم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم
اما انگار دیگر گوشت پر است از این دوستت دارم شنیدن های پوچ
گاهی خواب هم بهانه ای زیباست
برای توجیه آنکه دیگر نمی خواهی اش
تو میروی
من اما میمانم
با دلتنگی هایم
و با حرف هایی که در دلم جا میماند
به زوزهای گذشته ام فکر میکنم
آن روزها متاثر از خیالی خالی بودم
ناگهان رعشه ای گنگ تصویر افکارم را مغشوش میکند
و حقیقت این شبها به ذهنم هجوم می آورد
این شبها از حقیقت تو سرشارم
کسی چه میداند چه اندازه از عشق غلیظ تو سرشارم
چقدر متاثر شده ام
چقدر واگویه هایم از حضور عشقت متاثر است
دیگر محطاط نیستم
اصلا میخواهم همه بفهمند این عشق چه بر سرم می آورد
احساس میکنم عاشقم
احساس میکنم این عشق به من جرات و جسارت زندگی میبخشد
احساس میکنم ...
عشقم عیان است ...
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
مادر، تو شکوفاتر از بهار، نهالِ تنم را پر از شکوفه کردی و با بارانِ عاطفه های صمیمی، اندوه های قلبم را زدودی و مرهمی از ناز و نوازش بر زخم های زندگی ام نهادی. در «تابستان»های سختی با خنکای عشق و وفای خویش، مددکار مهربان مشکلاتم بودی تا در سایه سارِ آرامش بخش تو، من تمامی دردها و رنج ها را بدرود گویم. با وجود تو، یأس دری به رویم نگشود و زندگی رنگ «پائیز» ناامیدی را ندید. تو در «زمستانِ» مرارت های زندگی، چونان شمع سوختی تا نگذاری رنجش هیچ سختی ستون های تنم را بلرزاند. مادر، ای بهار زندگی، شادترین لبخندها و عمیق ترین سلام های ما، همراه با بهترین درودهای خداوندی، نثار بوستان دل آسمانی ات باد
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
تاریکیه سایه هایی ناشناس تن کوچه ها را پی میسپارد دلی در راه مانده آواره ی تاریکی هاست ترسی روشن دل شکسته و در راه مانده را بر تن کوچه ها میکشاند و به اسارت میبرد و کینه ای قدیمی از نفرینی شوم هوس مرگی ناخواسته را به کام دل میچشاند اسارت و آوارگی دل به دیدن نمی آید به شنیدن نمی ارزد مردمان نا خواسته نامردمند ... نا خواسنه نا جوانمردند فریاد به دست سکوت حلق آویز گردید تا حلقی برای فریاد داد بر جا نماند جان دادن دلی شکسته حادثه ی شب بود شب در حسرت گذشت کوچه ها را در تاریکی شب زیر پا نگذار ... مردمان نا خواسته نامردمند ... نا خواسته نامردند ...
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
شاد و خرم یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم می پرند، این سو و آن سو.
می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر نیست نیلی.
یادم آرد روز باران: گردش یک روز دیرین،
خوب و شیرین توی جنگل های گیلان.
کودکی ده ساله بودم، شاد و خرم
نرم و نازک، چست و چابک.
از پرنده، از خزنده، از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا، یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من، روز روشن.
بوی جنگل، تازه و تر، همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر، هر کجا زیبا پرنده.
برکه ها آرام و آبی، برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان، آفتابی.
سنگ ها از آب جسته، از خزه پوشیده تن را،
بس وزغ آنجا نشسته، دم به دم در شور و غوغا.
رودخانه، با دو صد زیبا ترانه، زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم و خوش در جوش و لرزه،
توی آنها سنگ ریزه، سرخ و سبز و زرد و آبی.
با دو پای کودکانه، می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو، دور میگشتم ز خانه.
می کشانیدم به پایین، شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین، از تمشک سرخ و مشکی.
می شندیم از پرنده، داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده، رازهای زندگانی.
هر چه می دیدم در آنجا، بود دلکش، بود زیبا، شاد بودم، می سرودم
"روز، ای روز دلارا! داده ات خورشید رخشان، این چنین رخسار زیبا، ورنه بودی زشت و بیجان.
این درختان، با همه سبزی و خوبی،
گو چه می بودند جز پاهای چوبی، گر نبودی مهر رخشان؟
روز، ای روز دلارا! گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا! هر چه زیبایی ست از خورشید باشد."
اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره. آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان، ریخت باران، ریخت باران.
جنگل از باد گریزان، چرخ ها می زد چو دریا،
دانه ها ی "گرد" باران، پهن میگشتند هر جا.
برق چون شمشیر بران، پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران، مشت میزد ابرها را.
روی برکه مرغ آبی، از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.
گیسوی سیمین مه را، شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا، می نمودندش پریشان.
سبزه در زیر درختان، رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان، جنگل وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل، به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه، بس ترانه، بس فسانه.
بس گوارا بود باران، به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی، رازهای جاودانی، پند های آسمانی.
"بشنو از من، کودک من، پیش چشم مرد فردا،
زندگانی، خواه تیره، خواه روشن، هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا."![]()
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
در این برهوت بی سرشت و بد فطرت،بدنبال دريا مي گشتم،سراب يافتمش
در اين ديار بي كسي و غربت آنچه ديدم جز درد و نفرت نبود كه سايه اي از رنگين كمان هم بر جاي نگذاشته بود
و من ناله كنان بارها فرياد زدم،تولدت مبارك فردا.............::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
خسته بود...زیاد....فراوان....گویی گم شده است...در اندیشه ها و اوهام و تلاطم های درونی خویش!
از خدا سوال داشت....یه تضمین میخواست.....یه اطمینان قلب!
ولی گویا خدا او را نمیدید....ولی او مطمئن بود که میبیند زیرا در زندگی دستهای گرم خدا را حس میکرد و یارش بود....اما..............
با خدا یه حرفی داشت.....یه نجوا....از او میخواست که کار را یکسره کند.....
او رهایی میخواست!
دوید....دوید.....دوید و دوید و فریاد زد.....فریاد زد و خدا را صدا کرد:
خدااااااااااااااااااااااا ااا............بگذار با تو حرف بزنم!
در این برهوت بی سرشت و بد فطرت،بدنبال دريا مي گشتم،سراب يافتمش
در اين ديار بي كسي و غربت آنچه ديدم جز درد و نفرت نبود كه سايه اي از رنگين كمان هم بر جاي نگذاشته بود
و من ناله كنان بارها فرياد زدم،تولدت مبارك فردا...::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
بگذار تا ببارد باران
باران وهمناک
در ژرفی شب
این شب بی پایان
بگذار تا ببارد باران
اینک نگاه کن
از پشت پلک پنجره
تکرار پر ترنم باران را
و گوش کن که در شب
دیگر سکوت نیست
بشنو سرود ریزش باران را
کامشب به یاد تو می آرد
گویی صدای سم سواران را
امشب صفای گریه من
سیلاب ابرهای بهاران است
این گریه نیست
ریزش باران است
آواز می دهم
ایا کسی مرا
از ساحل سپیده شبها صدا نزد ؟
از پشت پلک پنجره می دیدم
شب را و قیر گونه قبایش را
دیدم نسیم صبح
این قیر گونه گیسوی شب را
سپید میسازد
و اقتدار قله کهسار دوردست
در اهتزاز روشنی آفتاب میخندد
در دوردستها
باریده بود بارانی
سنگین و سهمناک
و دست استغاثه من
سدی نبود سیل مهیبی را که می آمد
و آخرین ستون
از پایداری روحم را
تا انتهای ظلمت شب
انتهای شب می برد
آری کسی مرا
از ساحل سپیده شبها صدا نز د![]()
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
ای دبستانیترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه وکلاغ
روبه مکارو دزد دشت وباغ
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی با هوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز وسرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن میدرید
تا درون نیمکت جا میشدیم
ما پرازتصمیم کبری میشدیم
پاک کن هایی زپاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستان ما از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
بازهم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچههای جامههای وصلهدار
بچههای دکه خوراک سرد
کودکان کوچه اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش میشد باز کوچک میشدیم
لا اقل یک روز کودک میشدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم یاد و هم نامت بخیر
یاد درس آب و بابایت بخیر![]()
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند
جلوی ویترین یک مغازه می ایستند
دختر:وای چه پالتوی زیبایی
پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟
وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده
پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟
فروشنده:360 هزار تومان
پسر: باشه میخرمش
دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟
پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش
چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند
دختر:ولی تو خیلی برای جمع آوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری
پسر جوان رو به دختر بر میگرده و میگه:
مهم نیست عزیزم مهم اینکه با این هدیه تو را خوشحال میکنم برای خرید گیتار میتونم 1سال دیگه صبر کنم
بعد از خرید پالتو هردو روانه پارک شدن
پسر:عزیزم من رو دوست داری؟
دختر: آره
پسر: چقدر؟
دختر: خیلی
پسر: یعنی به غیر از من هیچکس رو دوست نداری و نداشتی؟
دختر: خوب معلومه نه
یک فالگیر به آنها نزدیک میشود رو به دختر میکند و میگویید بیا فالت رو بگیرم
دست دختر را میگیرد
فالگیر: بختت بلنده دختر زندگی خوبی داری و آینده ای درخشان عاشقی عاشق
چشمان پسر جوان از شدت خوشحالی برق میزند
فالگیر: عاشق یک پسر جوان یک پسر قدبلند با موهای مشکی و چشمان آبی
دختر ناگهان دست و پایش را گم میکند
پسر وا میرود
دختر دستهایش را از دستهای فالگیر بیرون میکشد
چشمان پسر پر از اشک میشود
رو به دختر می ایستدو میگویید :
او را میشناسم همین حالا از او یک پالتو خریدیم
دختر سرش را پایین می اندازد
پسر: تو اون پالتو را نمیخواستی فقط میخواستی او را ببینی
ما هر روز از آن مغازه عبور میکردیم و همیشه تو از آنجا چیزی میخواستی چقدر ساده بودم نفهمیدم چرا با من اینکارو کردی چرا؟
دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتی پالتو مورد علاقه اش را با خود نبرد![]()
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
باز باران ,باز باران ,با ترانه می خورد بر بام خانه,
خانه ام کو؟ خانه ات کو؟
آن دل دیوانه ات کو ؟
روز های کودکی کو؟
فصل خوبه سادگی کو؟
یادت آید روز باران ؟
گردش یک روز دیرین ؟
پس چه شد دیگر؟ کجا رفت ؟
خاطرات خوب ورنگین !
در پس آن کوی بن بست در دل تو, آرزوهاست؟
کودک خوش حال دیروز ,غرق در غم های امروز ,یاد باران رفته از یاد
آرزوهارفته بر باد, بازباران ,باز باران ,می خورد بر بام خانه بی ترانه
بی بهانه شایدم ,گم کرده خانه!!!![]()
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
نامت چه بود؟آدم
فرزند؟من را نه مادری نه پدری،بنویس اولین یتیم خلقت
محل تولد ؟بهشت پاک
اینک محل سکونت ؟زمین خاک
آن چیست که بر گردن نهاده ای؟امانت است
قدت؟روزی چنان بلند که همسایه ی خلا //اینک به قدر سایه ی بختم به روی خاک
اعضای خانواده ؟حوای خوب وپاک ،قابیل خشمناک،هابیل زیر خاک
روز تولدت؟روز جمعه ،به گمانم روز عشق
رنگت ؟اینک فقط سیاه،ز شرم چنان گناه
وزنت؟نه آنچنان سبک که پرم در هوا ی دوست//نه آنچنان وزین که نشینم بر این خاک
جنست /نیمی مرا ز خاک نیمی دگر خدا
شغلت ؟در کار کشت امید
شاکی تو ؟خدا
نام وکیل ؟آن هم خدا
جرمت ؟یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین ؟همین
حکمت ؟تبعید در زمین
همدست تو ؟حوای آشنا
ترسیده ای ؟کمی
زچه؟که شوم اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده ؟بلی
که؟گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟دیگر گلایه؟نه!ولی...
ولی چه؟حکمی چنین آن هم یک گناه
دلتنگ گشته ای ؟زیاد
برای که؟ تنها خدا
آورده ای سند ؟بلی
چه ؟دو قطره اشک
داری تو ضامنی ؟بلی
چه کسی؟تنها کسم خدا
در آخرین دفاع؟می خوانمش که چنان اجابت کند دعا!![]()
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
باز باران بارید خیس شد خاطره ها
مرحبا بر دل ابری هوا
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشت می بارد
واینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
...تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم!![]()
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
مرد پلیدی، درآستانه مرگ، کنار دروازه ی دوزخ به فرشته ای برمی خورد.
فرشته به او می گوید: فقط کافی است در زندگی ات یک کار خوب انجام داده باشی، و همان یاری ات می کند. خوب فکر کن.
مرد به یاد می آورد که یک بار، هنگامی که در جنگلی راه می رفت، عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا آن را له نکند.
فرشته لبخند می زند و تار عنکبوتی از آسمان فرود می آید. تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند. گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده می کنند و شروع می کنند به بالا رفتن از آن. اما مرد، از ترس پاره شدن تار، به سوی آنها برمی گردد و آنها را هل می دهد. در همین لحظه، تار پاره می شود، و مرد بار دیگر به دوزخ برمی گردد...
صدای فرشته را می شنود که: افسوس، خودخواهی ات تنها کار خوبی را که انجام داده بودی، به پلیدی تبدیل کرد...
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
حوا در بهشت قدم می زد که مار به او نزدیک شد و گفت:
-این سیب را بخور.
حوا که درسش را از خداوند آموخته بود، قبول نکرد.
مار اصرار کرد: این سیب را بخور. چون باید برای شوهرت زیباتر شوی.
حوا پاسخ داد: نیازی ندارم؛ او که بجز من کسی را ندارد...
مار خندید: البته که دارد.
حوا باور نمی کرد. مار او را به بالای یک تپه، به کنار چاهی برد.
-آن پایین است، آدم او را آنجا مخفی کرده.
حوا درون چاه نگاه کرد و در آب چاه بازتاب تصویر زن زیبای را دید. و سپس سیبی را که شیطان به او پیشنهاد می کرد، خورد...
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
