X
تبلیغات
کلبه باران

کلبه باران

باران رادوست دارم ...بارانی بودن را هم...

ره عشق

جان درره عشق       رقص خون کرد      صدقطره دوید    دررگ شهر

[ دوشنبه 1390/09/21 ] [ 12:23 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

عسکککککککککک.....

بدوووووووووووو....
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1391/12/03 ] [ 13:31 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

آب را گل نکنید...

آب را گل نکنید...

شاید از دور علمدار حسین

مشک طفلان بر دوش

زخم وخون بر اندام

می رسد تاکه از این آب روان

پرکند مشک تهی

ببرد جرعه آبی برساند به حرم

تا علی اصغر بی شیر رباب

نفسش تازه شود

و بخوابد آرام...

آب را گل نکنید...

که عزیزان حسین

همگی خیره به راهند که ساغی آید

و به انگشت کرم

گره کورعطش بگشاید

آب را گل نکنید ...

که در این نزدیکی عابدی تشنه لب و بیمار است در تب وگریه اسیر

آب را گل نکنید...

که بود مهریه مادرشان

نه همین آب که هر جای دگر رودی ونهری جاریست

مهر زهرای بتول است

از این است که من میگویم

 آب را گل نکنید...

آب راگل نکنید...

[ پنجشنبه 1391/09/02 ] [ 12:44 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

sms

&بدوبیا مسیج دارم برات&


ادامه مطلب
[ یکشنبه 1391/05/15 ] [ 23:45 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

باران...

 بیا باران...

بازهم دلم گرفته است

از همه چیز وهمه کس

آرام آرام چشم هایم بارانی میشود

باران...

پروردگارا

آیادراین دریای رحمتت چنان بارانی هست که اشکهای مرا بپوشاند؟

چقد دلم باران می خواهد

نم نم قطراتش همچون دست های نوازشگرتوست

دست هایی که مینوازد اشک هایم را

درآغوش میکشد تمام غصه هایم را

بیا باران...

بیاباران برای اشک های بی امان من

برای گریه ی کودکی بنشسته درغم

بیا تا مرحمی باشی برای دردبی درمان

چیزی شکست

آری چیزی ته قلبم شکست

چه شکستن دردناکی

چقدر سخت است تنهایی

می چکد آرام شبنم اشکم روی سیاه مشق های احساسم

کاش این شبنم روی دردها می چکید

پاک می کرد گرد اندوه را از احساسم

احسلسی که خشکیدن آغازکرده

بیاباران...

پیش از آنکه بمیرد احساسم

بیا تا طراوتی دوباره     هدیه کنی به قلب خسته ام

به احساسی که روبه نابودیست

بیا باران...

                برگی خشکیده از دفتر احساس باران

[ دوشنبه 1391/04/26 ] [ 23:35 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

یکشنبه پاییزی

 
 
 
 

در دست های زرد پاییز
انگار باران بود و چشمهای من
وقتی که چشمم گریه می خواست
اما نگاهم دل خوش بود به دیدارت
من بی محابا می دویدم
از سایه ی شب می پریدم

خط می کشیدم روی دیوار
تاریخ و ساعت، روز دیدار
یکشنبه ی پاییزی و زرد
یاد آور تنهایی و درد

ساعت که می چرخید و می گفت
او رفت و دیگر تو را یاد هم نمی کند
گفتم که از عشقش دست نکشم
دلم هوای دیدارمی کند هر لحظه
این گونه دلم قصه را آغاز می کند باز
وچشمان می رقصد با سوز این ساز


رحمی ندارد باد پاییز
من ، تو ،نگاهی سوی جالیز
باران که شست از روی دیوار
تاریخ و ساعت، روز دیدار


[ چهارشنبه 1391/04/21 ] [ 15:39 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

زبان حال دانشجوی ترمز بریده

اهل دانشگاهم
رشته ام علافی‌ست
جیب‌هایم خالی‌ست…
دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی که مرا کرده جواب
اهل دانشگاهم
قبله ام استاد است
جانمازم نمره!
خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌کاریست
من نمی‌دانم که چرا می‌گویند
مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار
و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
باید از مردم دانا ترسید!
باید از قیمت دانش نالید!
وبه آن‌ها فهماند
که من ایجا فهم را فهمیدم
من به گور پدر علم و هنر خندیدم!
[ دوشنبه 1391/04/19 ] [ 16:14 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

سوگند نامه مهندسی

THE ENGINEER`S CREED

As an Engineer, I dedicate my professional knowledge and skill to the advancement and betterment of human welfare.

I pledge:
To give the utmost of performance;
To participate in none but honest enterprise;
To live and work according to laws of man and the highest standards of professional conduct;
To place service before profit, the honor and standing of the profession before personal advantage, and the public welfare above all other considerations.
In humility and with need for divine guidance I make this pledge
.

 

سوگند نامه مهندسی:

در مقام يك مهندس سوگند ياد مي‌كنم كه دانش و توانايي خود را در راه بهبود زندگي بشري مصروف داشته و در اين راه مقدس سستي و رخوت در من راه نيابد.
سوگند ياد مي‌كنم كه از علم خويش جز در راه مشروع و شرافتمندانه استفاده ننموده، زندگي و پيشه خود را با قوانين عالي بشريت منطبق سازم.
سوگند ياد مي‌كنم كه خدمت را بر درآمد، افتخار و آبروي حرفه‌ام را بر نفع شخصي ارجح داشته و منافع مردم را برتر از همه تمايلات خويش قرار دهم.
با تواضع و خشوع، از خداوند مهربان براي انجام تعهدات اخلاقيم توفيق خواسته و با ايمان به آنها به شرافتم سوگند ياد مي‌كنم.

[ دوشنبه 1391/04/05 ] [ 17:33 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

اینجا این لحظه با تو آغاز میشوم

 

...

این آدم های کمرنگ دیر آمده ی زود رفته

این پاکت های بی پیام

این پیام های بی محتوا

این دلتنگی ها

این دلتنگی ها

تمامی ندارد

چهار دیواری خانه آرزوهایم چندان بلند نیست

اما پر کوتاه پرواز من

حریف این بلند پروازی های کوتاه هم نمیشود

تو را گم کرده ام

و در جستجوی گم کرده ام گم شده ام

سال های عمرم بی من سپری شده

و من در تظاهر به ایستادگی از پا افتاده ام

در بی نیازی پر نیازم

خواهان عشق

خواهان دوست داشتن

دوستم بدار

چرا که پوسته آدمک به عشق میشکافد

و آدمی به عشق میشکفد

[ چهارشنبه 1391/03/10 ] [ 20:23 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بی صدا

  وقتی که روزهای زیادی تا آن روز نمانده بود

خودم را راضی کرده بودم دیگر لحظه شماری نکنم

مثل همیشه دلم به یک وعده ی کودکانه که تا این لحظه از زندگانی  هر روز به فردا افتاده بود قانع میشد که تمام این تنهایی را تنهایی تاب آورد

هرچه دلم را به بی خیالی زدم ندای دلم بیشتر نهیب زد چرا سهم دل بعضی از آدمها تنها انتظار است و انتظار

جوابی نداشتم ... فقط گفتم خدایا ای کاش دلت برای دلی که در تب انتظار می گدازد بسوزد و نگذاری در انتظاری متشنج جان بدهد

خدایا شاید باور نداری انتظار کشیدن از ماندن برسر ایمان در آن لحظه ای که باید درست ترین تصمیم را برای زمین نخوردن ایمان هم گرفت سخت تر است

دیگر قرار است چه چیزی به من ثابت بشود، دیگر چه چیزی مانده است که من ندیده باشم و در برابرش لبخندی شاید نه از سر رضا بودن به رضای تو ،که برای ماندن بر سر ایمان خودم به تفاوت نگاه به زندگانی ام به لب نیاورده باشم . خودت هم میدانی دیگر  از آن دست به دعا بودن های قدیم خبری نیست اعتقادهایم نیز دگرگون شده است نمیخواهم بگویم تو خواستی اما... هر چه فکر میکنم بیشتر به این احساس نزدیک میشوم که آخر این خواسته ی من هم نبوده است... این روزها احساس میکنم دست تقدیر هرچه را که با گشاده دستی به من میبخشد با خست تمام باز میستاند تا دلم را به خفت بکشاند ...من اما صبورم، مثل همیشه، مثل اینهمه سال که به رویم هم نیاوردم چه بر سرم می آید و چگونه سکوت میکنم تا ازدحام نگرانی مردمانی را که حتی ترس از رسیدن لحظه هایی را دارند که جایی دیگر و تقدیری دیگر در انتظارم باشد... خدایا لحظه هایی از زندگی هستند که باید با تمام وجود تمام عشق و علاقه ی قلب را به پای کسی ریخت کسی که او را مثل هیچ کس نیافته ایم، قلب طالب بخشش عشق است اما افسوس دیر به خودمان می آییم که آنکه معشوق پنداشته ایم میلی به عشقی سوزان که از قلبی گداخته سر میرود  ندارد و با غروری سرد به خطابی بی تفاوت دوست داشتن را به سخره میگیرد، تازه آنگاه است که دردی تازه بر دردهای کهنه ی قلب اضافه میشود و رنجی داغ بر دلی سوخته تحمیل می شود که با گذر هیچ زمانی از هیچ تقویمی التیام نمیابد، خدایا کاش زمان را بیش از این از دست نمیدادم کاش آنِ زندگانی ام اتفاق می افتاد... خدایا دیگر خسته ام میدانی دلیلش چیست حالا که مردمان همین حوالی و روزگار دست از سرم برداشته اند و مرا با غم و شادی ام رها کرده اند خودم به دلم پیله کرده ام و غمی مبهم دست از سر تنهایی ام بر نمی دارد گاهی برخی از رنج ها در عین کوچکی آنقدر بزرگ و جان فرسا میشوند که در هیچ سرزمینی به وسعت تمام این عالم هم نمیگنجند اما براحتی در یک مشت قلب جا میگیرند و آنچنان جا خوش میکنند که تا ابد جایشان را به هیچ شادی نمیدهند

آن روز ها که برای آمدنشان لحظه شماری هم نکردم بی سرو صدا آمدند و پر سوز و گداز رفتند و تنها ثمره ای که تلخ برایم آوردند بردن تو بود و بس ... و ردی سوزان از خاطره ای دور از نگاه بی پایانم بر قابی خالی از عکس تو بر گونه هایم تمامی ندارد میلغزد و میلغزد و میلغزد ...

[ شنبه 1391/03/06 ] [ 23:29 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

فصل تلخ امتحانات

 

 یادم آید روز دیرین

خوب و شیرین

اول ترم وقت بسیار درس اندک

اما اینک روز آخر

روز تلخ امتحانات

آخر ترم وقت اندک درس بسیار

درس بسیار

درس بسیار

(فرا رسیدن دوران تلخ امتحانات را به همه دانش آموزان تسلیت عرض می کنم)

[ یکشنبه 1391/02/31 ] [ 15:43 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

تنها برای من و تو مینویسم

 غروب است

غروبی دلتنگ

زمستانی سرد...

در راهی بی مقصد میروم تنهای تنها

به تو فکر میکنم

به خودم

به حرفهایی که ناخواسته در برابرت به زبان می آورم

سردم میشود به عشق آغوش تو بر میگردم

اما ...

آغوشی در انتظارم نیست

حالم را میپرسی

تو که بهتر از هر کس از حالم با خبری 

چرا از حالم میپرسی

آن هم سرد ... آن هم بی تفاوت 

و بعد شعر میخوانی برایم

و شعر و شعر و شعر ...

و از ترس میگویی

و از مردمانی که در روز روشن قصد تاراج احساس را دارند

دلم میشکند

دلم میخواهد فریاد بزنم اگر دوستم داری کنایه نزن

اگر دوستم نداری مرا به عشقت دلگرم نکن 

...

سکوت بین دلهامان حائل میشود

میپرسی چرا ساکتی

میگویم گفتن حرفهایی که عشقم را می آزارد بیهوده است 

در دلم باز هم تکرار میکنم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

اما انگار دیگر گوشت پر است از این دوستت دارم شنیدن های پوچ

گاهی خواب هم بهانه ای زیباست

برای توجیه آنکه دیگر نمی خواهی اش 

تو میروی

من اما میمانم

با دلتنگی هایم

و با حرف هایی که در دلم جا میماند

به زوزهای گذشته ام فکر میکنم

آن روزها متاثر از خیالی خالی بودم

ناگهان رعشه ای گنگ تصویر افکارم را  مغشوش میکند 

و حقیقت این شبها به ذهنم هجوم می آورد

این شبها از حقیقت تو سرشارم

کسی چه میداند چه اندازه از عشق غلیظ تو سرشارم

چقدر متاثر شده ام

چقدر واگویه هایم از حضور عشقت متاثر است

دیگر محطاط نیستم

اصلا میخواهم همه بفهمند این عشق چه بر سرم می آورد

احساس میکنم عاشقم 

احساس میکنم این عشق به من جرات و جسارت زندگی میبخشد

احساس میکنم ...

عشقم عیان است ...

 

[ پنجشنبه 1391/02/28 ] [ 0:6 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بهار زندگی

مادر، تو شکوفاتر از بهار، نهالِ تنم را پر از شکوفه کردی و با بارانِ عاطفه های صمیمی، اندوه های قلبم را زدودی و مرهمی از ناز و نوازش بر زخم های زندگی ام نهادی. در «تابستان»های سختی با خنکای عشق و وفای خویش، مددکار مهربان مشکلاتم بودی تا در سایه سارِ آرامش بخش تو، من تمامی دردها و رنج ها را بدرود گویم. با وجود تو، یأس دری به رویم نگشود و زندگی رنگ «پائیز» ناامیدی را ندید. تو در «زمستانِ» مرارت های زندگی، چونان شمع سوختی تا نگذاری رنجش هیچ سختی ستون های تنم را بلرزاند. مادر، ای بهار زندگی، شادترین لبخندها و عمیق ترین سلام های ما، همراه با بهترین درودهای خداوندی، نثار بوستان دل آسمانی ات باد

[ چهارشنبه 1391/02/20 ] [ 12:27 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

ناخواسته

تاریکیه سایه هایی ناشناس تن کوچه ها را پی میسپارد دلی در راه مانده آواره ی تاریکی هاست ترسی روشن دل شکسته و در راه مانده را بر تن کوچه ها میکشاند و به اسارت میبرد و کینه ای قدیمی از نفرینی شوم هوس مرگی ناخواسته را به کام دل میچشاند اسارت و آوارگی دل به دیدن نمی آید به شنیدن نمی ارزد مردمان نا خواسته نامردمند ... نا خواسنه نا جوانمردند فریاد به دست سکوت حلق آویز گردید تا حلقی برای فریاد داد بر جا نماند جان دادن دلی شکسته حادثه ی شب بود شب در حسرت گذشت کوچه ها را در تاریکی شب زیر پا نگذار ... مردمان نا خواسته نامردمند ... نا خواسته نامردند ...

[ چهارشنبه 1391/02/20 ] [ 12:2 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

باز باران، با ترانه

باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها، ایستاده در گذرها، رودها راه اوفتاده.

 شاد و خرم یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم می پرند، این سو و آن سو.

می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر نیست نیلی.

یادم آرد روز باران: گردش یک روز دیرین،
خوب و شیرین توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم، شاد و خرم
نرم و نازک، چست و چابک.

از پرنده، از خزنده، از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا، یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من، روز روشن.

بوی جنگل، تازه و تر، همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر، هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی، برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان، آفتابی.

سنگ ها از آب جسته، از خزه پوشیده تن را،
بس وزغ آنجا نشسته، دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه، با دو صد زیبا ترانه، زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم و خوش در جوش و لرزه،
توی آنها سنگ ریزه، سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه، می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو، دور میگشتم ز خانه.

می کشانیدم به پایین، شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین، از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده، داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده، رازهای زندگانی.

هر چه می دیدم در آنجا، بود دلکش، بود زیبا، شاد بودم، می سرودم
"روز، ای روز دلارا! داده ات خورشید رخشان، این چنین رخسار زیبا، ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان، با همه سبزی و خوبی،
گو چه می بودند جز پاهای چوبی، گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا! گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا! هر چه زیبایی ست از خورشید باشد."

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره. آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان، ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان، چرخ ها می زد چو دریا،
دانه ها ی "گرد" باران، پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران، پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران، مشت میزد ابرها را.

روی برکه مرغ آبی، از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را، شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا، می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان، رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان، جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل، به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه، بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران، به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی، رازهای جاودانی، پند های آسمانی.

"بشنو از من، کودک من، پیش چشم مرد فردا،
زندگانی، خواه تیره، خواه روشن، هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا."

[ جمعه 1391/02/15 ] [ 11:3 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

باز باران بی ترانه

 باز باران بی ترانه
باز باران ، با تمام بی کسی های شبانه می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم ....
باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده
نمی دانم ...
نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست ؟؟؟
نمی فهمم ،چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزید
کجای ذلتش زیباست؟؟؟
نمی فهمم...
کجای اشک یک بابا که به زور چکمه های باران به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام می گرید
عاشقانه است؟
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد ؟؟؟؟

[ جمعه 1391/02/15 ] [ 10:54 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

ابری نیست

ابری نیست
بادی نیست
می نشینم لب حوض:
گردش ماهی ها،روشنی ،من،گل،آب
پاکی خوشه زیست
مادرم ریحان می چیند
نان و ریحان و پنیر
آسمانی بی ابر،اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک:لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازشها می ریزد!
نردبان از سر دیوار بلند،
صبح را روی زمین می آرد...
پشت لبخندی پنهان هر چیز.
روزنی دارد دیوار زمان،که از آن
چهره من پیداست.
چیزهایی هست،که نمی دانم.
می دانم،سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج،من پر از بال و پرم
راه می بینم در ظلمت،من پر از فانوسم
من پراز نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه،از پل،از رود،از موج
پرم از سایه برگی در آب
چه درونم تنهاست..

در این برهوت بی سرشت و بد فطرت،بدنبال دريا مي گشتم،سراب يافتمش

در اين ديار بي كسي و غربت آنچه ديدم جز درد و نفرت نبود كه سايه اي از رنگين كمان هم بر جاي نگذاشته بود

و من ناله كنان بارها فرياد زدم،تولدت مبارك فردا.............
[ جمعه 1391/02/15 ] [ 10:53 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

حرفی با خدا

دوست داشت به دور از هر گونه دغدغه و فکر و خیال در چمنزار بدود..
دستهایش را باز کند و خدا را با تمام وجود صدا بزند....خدا را دعوت کند تا با او حرف بزند یا شاید هم منتظر بود تا خدا او را به گفتگو دعوت کند!

 خسته بود...زیاد....فراوان....گویی گم شده است...در اندیشه ها و اوهام و تلاطم های درونی خویش!
از خدا سوال داشت....یه تضمین میخواست.....یه اطمینان قلب!
ولی گویا خدا او را نمیدید....ولی او مطمئن بود که میبیند زیرا در زندگی دستهای گرم خدا را حس میکرد و یارش بود....اما..............
با خدا یه حرفی داشت.....یه نجوا....از او میخواست که کار را یکسره کند.....

او رهایی میخواست!
دوید....دوید.....دوید و دوید و فریاد زد.....فریاد زد و خدا را صدا کرد:
خدااااااااااااااااااااااا ااا............بگذار با تو حرف بزنم!

در این برهوت بی سرشت و بد فطرت،بدنبال دريا مي گشتم،سراب يافتمش

در اين ديار بي كسي و غربت آنچه ديدم جز درد و نفرت نبود كه سايه اي از رنگين كمان هم بر جاي نگذاشته بود

و من ناله كنان بارها فرياد زدم،تولدت مبارك فردا...
[ جمعه 1391/02/15 ] [ 10:50 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بگذار تا ببارد باران

 

بگذار تا ببارد باران
باران وهمناک
در ژرفی شب
این شب بی پایان
بگذار تا ببارد باران
اینک نگاه کن
از پشت پلک پنجره
تکرار پر ترنم باران را
و گوش کن که در شب
دیگر سکوت نیست
بشنو سرود ریزش باران را
کامشب به یاد تو می آرد
گویی صدای سم سواران را
امشب صفای گریه من
سیلاب ابرهای بهاران است
این گریه نیست
ریزش باران است
آواز می دهم
ایا کسی مرا
از ساحل سپیده شبها صدا نزد ؟
از پشت پلک پنجره می دیدم
شب را و قیر گونه قبایش را
دیدم نسیم صبح
این قیر گونه گیسوی شب را
سپید میسازد
و اقتدار قله کهسار دوردست
در اهتزاز روشنی آفتاب میخندد
در دوردستها
باریده بود بارانی
سنگین و سهمناک
و دست استغاثه من
سدی نبود سیل مهیبی را که می آمد
و آخرین ستون
از پایداری روحم را
تا انتهای ظلمت شب
انتهای شب می برد
آری کسی مرا
از ساحل سپیده شبها صدا نز د

 

[ جمعه 1391/02/15 ] [ 10:47 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بارونو دوست دارم هنوز

 

  1. بارونو دوست دارم هنوز
    چون تو رو یادم میاره
    حس میکنم پیش منی
    وقتی که بارون میباره
    بارونو دوست دارم هنوز
    بدون چتر و سرپناه
    وقتی که حرفای دلم
    جا میگیرند توی یه آه

    شونه به شونه میرفتیم
    من و تو تو جشن بارون
    حالا تو نیستی و خیسه
    چشمای من و خیابون


    بارونو دوست داشتی یه روز
    تو خلوت پیاده رو
    پرسه پاییزی ما
    مرداد داغ دست تو
    بارونو دوست داشتی یه روز
    عزیز هم پرسه ي من
    بیا دوباره پا به پام
    تو کوچه ها قدم بزن

    شونه به شونه میرفتیم
    من و تو تو جشن بارون
    حالا تو نیستی و خیسه
    چشمای من و خیابون

 

[ جمعه 1391/02/15 ] [ 10:45 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بزن باران براي من

 بزن باران براي من 

براي اشکهاي همچو بارانم
براي قلب رنجورم
براي جسم بيمارم
براي قصه ي راهم
براي عشق وايمانم
آه اي باران ببار
بر سر دختر تنها
مانده ام
گناهم چيست جز خون دل خوردن
به درد آشنا مردن
و من حيران از دوران
کجا شد عهد ما ياران
کجا شد يار غمخواران
جا شد مونس دلهاک
کجا شد نم نم باران
زماني يار هم بوديم
چه بسيار راه پيموده ،همراه هم بوديم
چه شبهايي که ما غمخوار هم بوديم
و اينک
نيست آن شبها و آن راها
نه يار هم نه غمخوار ونه همراهيم
منو تو عمق يک رازيم
سزاوارم به اين دوري
سزاوري به اين دوري ورنجوري
منو تو درد يک جانيم
منو تو مست يک جاميم
منو تو عشق هم بوديم
گمانم جان هم بوديم
تو را من ميپرستيدم نه مانند خدا کمتر
بسيار کمتر زان خداي مهربان آن خالق يکتا
ولي من روح خود را در تو ميديدم
تو ايمان منو عشق منو درمان دردم بودي و افسوس
نبودم عشق وايمانت
هوا تاريک و شب غوغاي بي خواب است
زمين سرد است وشمع بي تاب بي تاب است
دلم تنگ است از از اين اشکها
زمان قهر است با نجما
زمان کوتاه و عمر کوتاهتر
شب،کوتاه و غم کوتاه
چشم بر چشمان مهتاب دوخته
عشق من از هر زمان افروخته
نيستي تا سر به روي شانه هايت
زار همچون ابر گريم
نيستي تا دست سردم را پناه باشي
نگاه خسته ام را بلکه جان باشي
تو رفتي وزمان ايستاده پا بر جا
وشعر،خشکيده بر قافيه اي بي جا
زمان تنگ است وغم افزون بر دوري
نمي آيي سزاوارم به اين دوري؟
زمان کوتاه و عمر کوتاه
شب کوتاه و غم کوتاه..
[ جمعه 1391/02/15 ] [ 10:43 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

مدرسه

ای دبستانی‌ترین احساس من 
بازگرد این مشق‌ها را خط بزن 

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درس‌های سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

 


درس پند آموز روباه وکلاغ
روبه مکارو دزد دشت وباغ
 
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

 
کاکلی گنجشککی با هوش بود
فیل نادانی برایش موش بود


با وجود سوز وسرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن میدرید


تا درون نیمکت جا میشدیم
ما پرازتصمیم کبری میشدیم


پاک کن هایی زپاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
 

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستان ما از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود

 
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی   با پا روی برگ
همکلاسی‌های من یادم کنید
بازهم در کوچه فریادم کنید
 

همکلاسی‌های درد و رنج و کار
بچه‌های جامه‌های وصله‌دار
بچه‌های دکه خوراک سرد
کودکان کوچه اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می‌شد باز کوچک می‌شدیم
لا اقل یک روز کودک می‌شدیم 



یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچ‌ها که بودش روی دوش
ای معلم یاد و هم نامت بخیر
یاد درس آب و بابایت بخیر

 

[ پنجشنبه 1391/02/14 ] [ 18:25 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

روزی روزگاری!

یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند

جلوی ویترین یک مغازه می ایستند

دختر:وای چه پالتوی زیبایی

پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟

وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده

پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟

فروشنده:360 هزار تومان

پسر: باشه میخرمش

دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟

پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش

چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند

دختر:ولی تو خیلی برای جمع آوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری

پسر جوان رو به دختر بر میگرده و میگه:

مهم نیست عزیزم مهم اینکه با این هدیه تو را خوشحال میکنم برای خرید گیتار میتونم 1سال دیگه صبر کنم

بعد از خرید پالتو هردو روانه پارک شدن

پسر:عزیزم من رو دوست داری؟

دختر: آره

پسر: چقدر؟

دختر: خیلی

پسر: یعنی به غیر از من هیچکس رو دوست نداری و نداشتی؟

دختر: خوب معلومه نه

یک فالگیر به آنها نزدیک میشود رو به دختر میکند و میگویید بیا فالت رو بگیرم

دست دختر را میگیرد

فالگیر: بختت بلنده دختر زندگی خوبی داری و آینده ای درخشان عاشقی عاشق

چشمان پسر جوان از شدت خوشحالی برق میزند

فالگیر: عاشق یک پسر جوان یک پسر قدبلند با موهای مشکی و چشمان آبی

دختر ناگهان دست و پایش را گم میکند

پسر وا میرود

دختر دستهایش را از دستهای فالگیر بیرون میکشد

چشمان پسر پر از اشک میشود

رو به دختر می ایستدو میگویید :

او را میشناسم همین حالا از او یک پالتو خریدیم

دختر سرش را پایین می اندازد

پسر: تو اون پالتو را نمیخواستی فقط میخواستی او را ببینی

ما هر روز از آن مغازه عبور میکردیم و همیشه تو از آنجا چیزی میخواستی چقدر ساده بودم نفهمیدم چرا با من اینکارو کردی چرا؟

دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتی پالتو مورد علاقه اش را با خود نبرد

[ پنجشنبه 1391/02/14 ] [ 17:56 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

باران

[ دوشنبه 1391/02/11 ] [ 12:11 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

اگر باران نبارد !

اگر باران نبارد باغبان دلگیر خواهد شد
و فرصتهای فروردین نصیب تیر خواهد شد
اگر باران نبارد برکه ی احساس می خشکد
و هم نیلوفرمرداب غافلگیر خواهد شد
اگر باران نبارد کفتر سهراب میمیرد
وکفتر بازآیا راغب شبگیر خواهد شد؟!
اگر باران نبارد "باز باران با ترانه _
با گهر های فراوان "از چه رو تحریر خواهد شد؟!
اگر باران نبارد شاخه ی نرگس نمی داند
که گلدان وامدار پنجره تعبیر خواهد شد!!
اگر باران نبارد واژه ی باران چه خواهد شد؟
و آیا رنگ شعری باز سبز سیر خواهد شد؟
اگر باران نبارد تکنواز رود می داند
که در این باره * با سیلابها در گیر خواهد شد
اگر باران نبارد کوزه ی خالی سر چشمه
وبال گردن تفتیده گان تفسیر خواهد شد
اگر باران نبارد در شب شعر شقایقها
قصیده با غرور چشمها در گیر خواهد شد
   

 
[ دوشنبه 1391/02/11 ] [ 11:44 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

باز باران !

باز باران ,باز باران ,با ترانه می خورد بر بام خانه,

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟

آن دل دیوانه ات کو ؟ 

روز های کودکی کو؟

فصل خوبه سادگی کو؟

یادت آید روز باران ؟

گردش یک روز دیرین ؟

پس چه شد دیگر؟ کجا رفت ؟

خاطرات خوب ورنگین !

در پس آن کوی بن بست در دل تو, آرزوهاست؟

کودک خوش حال دیروز ,غرق در غم های امروز ,یاد باران رفته از یاد

آرزوهارفته بر باد, بازباران ,باز باران ,می خورد بر بام خانه بی ترانه

بی بهانه شایدم ,گم کرده     خانه!!!

[ سه شنبه 1391/02/05 ] [ 23:17 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

شناسنامه

نامت چه بود؟آدم

فرزند؟من را نه مادری نه پدری،بنویس اولین یتیم خلقت

محل تولد ؟بهشت پاک

اینک محل سکونت ؟زمین خاک

آن چیست که بر گردن نهاده ای؟امانت است

قدت؟روزی چنان بلند که همسایه ی خلا //اینک به قدر سایه ی بختم به روی خاک

اعضای خانواده ؟حوای خوب وپاک ،قابیل خشمناک،هابیل زیر خاک

روز تولدت؟روز جمعه ،به گمانم روز عشق

رنگت ؟اینک فقط سیاه،ز شرم چنان گناه

وزنت؟نه آنچنان سبک که پرم در هوا ی دوست//نه آنچنان وزین که نشینم بر این خاک

جنست /نیمی مرا ز خاک نیمی دگر خدا

شغلت ؟در کار کشت امید

شاکی تو ؟خدا

نام وکیل ؟آن هم خدا

جرمت ؟یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین ؟همین

حکمت ؟تبعید در زمین

همدست تو ؟حوای آشنا

ترسیده ای ؟کمی

زچه؟که شوم اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده ؟بلی

که؟گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟دیگر گلایه؟نه!ولی...

ولی چه؟حکمی چنین آن هم یک گناه

دلتنگ گشته ای ؟زیاد

برای که؟ تنها خدا

آورده ای سند ؟بلی

چه ؟دو قطره اشک

داری تو ضامنی ؟بلی

چه کسی؟تنها کسم خدا

در آخرین دفاع؟می خوانمش که چنان اجابت کند دعا!

[ سه شنبه 1391/02/05 ] [ 23:10 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

باز باران بارید

باز باران بارید خیس شد خاطره ها

مرحبا بر دل ابری هوا

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشت می بارد

واینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

...تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم!

[ سه شنبه 1391/02/05 ] [ 23:0 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

دوزخ

مرد پلیدی، درآستانه مرگ، کنار دروازه ی دوزخ به فرشته ای برمی خورد.

فرشته به او می گوید: فقط کافی است در زندگی ات یک کار خوب انجام داده باشی، و همان یاری ات می کند. خوب فکر کن.

مرد به یاد می آورد که یک بار، هنگامی که در جنگلی راه می رفت، عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا آن را له نکند.

فرشته لبخند می زند و تار عنکبوتی از آسمان فرود می آید. تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند. گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده می کنند و شروع می کنند به بالا رفتن از آن. اما مرد، از ترس پاره شدن تار، به سوی آنها برمی گردد و آنها را هل می دهد. در همین لحظه، تار پاره می شود، و مرد بار دیگر به دوزخ برمی گردد...

صدای فرشته را می شنود که: افسوس، خودخواهی ات تنها کار خوبی را که انجام داده بودی، به پلیدی تبدیل کرد...

[ دوشنبه 1391/01/28 ] [ 20:18 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

حوا

حوا در بهشت قدم می زد که مار به او نزدیک شد و گفت:

-این سیب را بخور.

حوا که درسش را از خداوند آموخته بود، قبول نکرد.

مار اصرار کرد: این سیب را بخور. چون باید برای شوهرت زیباتر شوی.

حوا پاسخ داد: نیازی ندارم؛ او که بجز من کسی را ندارد...

مار خندید: البته که دارد.

حوا باور نمی کرد. مار او را به بالای یک تپه، به کنار چاهی برد.

-آن پایین است، آدم  او را آنجا مخفی کرده.

حوا درون چاه نگاه کرد و در آب چاه بازتاب تصویر زن زیبای را دید. و سپس سیبی را که شیطان به او پیشنهاد می کرد، خورد...

 

[ دوشنبه 1391/01/28 ] [ 20:7 ] [ باران ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::